• وبلاگ : و سپس هيچ كس نبود
  • يادداشت : .....
  • نظرات : 20 خصوصي ، 23 عمومي
  • ساعت ویکتوریا

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    عينک خنديد، اما من در عينک غم را مي ديدم ، غم او غم افتادن نبود او براي من غمناک بود .

    خنده عينک که پايان يافت باز به من رو کرد و گفت :

    شب کجاست آن آبي چشم هايي خالي آسماني آبي

    پاره از ابري مي برد اين آبي پاره ابر من هستم من همان شب هستم

    گر چه بي رنگ بودم من حقيقت بودم .

    انگار حق با عينک بود و حق عينک اين نبود

    هنوز هم آخرين کلام عينک در ذهن ام مي پيچيد .

    مي گفت :

    «عينک ها ، بسيارند حق ها پايمالند عينک ها بيدارند رنگ ها زيبايند ».

    چه سود ، حالا که بي رنگي ابر را مي فهمم ديگر اين عينک نيست اما :

    پيام پيام ، پيام عينک بود پيام عينک پيامي ديگر بود .

    با تشكر