نام: | |
ایمیل: | |
چند نکته پیرامون سخنان مسعود احمدی در گفتوگو با اعتماد ملی؛
سرنانوازی از سر گشادش - بهزاد خواجات
بهدنبال انتشار گفتوگوی مسعود احمدی در اعتمادملی پنجشنبه 20 تیرماه، جوابیههایی در پاسخ به گفتههای ایشان به دفتر روزنامه ارسال شد که از آن میان پاسخ بهزاد خواجات، یکی از چهرههای شناخته شده شعر دهه هفتاد را ملاحظه میفرمایید.
***
مصاحبه آقای مسعود احمدی در اعتماد ملی پنجشنبه 20 تیرماه به گمان من فرصت مغتنمی است که به صداهایی گوش دهیم که در جامعه ادبی ما مدتی مکتوم بوده و حال که آقای ولیزاده دارد و میخواهد که رازگشایی کند از اکناف اندکی تاریک این جامعه پیچدرپیچ، باید که تشویقش کرد تا پیش برود و کوتاه نیاید.
وضعیت نقد و بهویژه نقد شعر در ایران آنچنان آشفته است که نه جای منتقد و ایدهاش مشخص است و نه جای نقد او و معلوم نیست کسی که دست میبرد به قلم که شعر یا جریانی را زیر ذرهبین قرار دهد، چه سوداهایی در سر خود دارد. متاسفانه ملغمه خودجوشی که نقد شعر امروز ما است، یا تسویه حسابی شخصی است، یا پرتاب شدن به دامان نظریات غربی (بیتوجه به بافت واقعی فرهنگ ایرانی) و یا حسرتخوانی بر سر دورانهای گذشته و انتقام از آنچه جدید است و بدینگونه است که آقای احمدی وقتی میخواهند از منتقدی در این خصوص در یکی دو دهه اخیر نامی ببرند، چیزی به یاد نمیآورند و تنها به دو سه نام اشاره میکنند (که خود جزو آنها نیستند)، برخلاف فهرستی که از شاعران و مجموعه اشعار خوب این اواخر ارائه میدهند. (که خود جزو آنها هستند)
آقای احمدی در این مصاحبه شعر را به درستی و به قول <بارت> یک <برون ذات اجتماعی> قلمداد میکنند، منتها وقتی که میخواهند جریانهای شعر امروز را با این ابزار و ملاک مشخص تطبیق دهند، به دنبال عمله جرمی میگردند که نظرگاه خاص ایشان و پیشداوری و سلیقه ایشان را تامین کند. ایشان میگویند: <در شعر این عصر خاقانیهای ریز و درشتی پیدا میشوند که عالمترین آنان نیز مستبدی است که در تمایز و ارضای منویات پدرسالارانه است.> اول اینکه خاقانی بودن چگونه ناسزایی است اگر که کسی شعر منتهی به خاقانی را مروری عالمانه کرده باشد؟ دوم اینکه خود آقای احمدی چنان عالم و دانای کل مینمایند که از قضا در پی ارضای منویات پدرسالارانه نیستند (هستند؟) چگونه نیستند یا که هستند وقتی که اسم و مجموعهای از دهه شصت یا هفتاد را به خاطر نمیآورند و در عین حال آنها را با دیدی منتقدانه و عالمانه زائده موازی(؟) به حساب میآورند؟ متوسط بودن در پهنه شعر یک عصر یکی از ویژگیهایش این است که شاعر آنقدرها که در نقدونظراتش تند میتازد، در شعر خود نتازیده است و عصبی بودن شاعر با وجود دانستگیهایش دلیلی جز این ندارد، اما آقای احمدی نه تند رفته و نه عصبی بوده است. (نبوده است؟) ایشان شعر امروز ما را به پیشمدرن، شبهمدرن و شعر مدرن تقسیم میکنند و لجبازانه حتی اسمی از شعر پستمدرن نمیآورند. البته بر سر این اصطلاح به ناچار و نامجویان بیسواد و جریانهای منتسب به این نوع شعر همواره میتوان بحث کرد و به نتایجی نسبی رسید اما متوقف ماندن ذهنیت دیالکتیک ایشان در این مقطع چیزی است که به استدلالهایی از این دست منجر میشود. مثلا چگونه است که آقای احمدی شعر دهه شصت را شعری میدانند با کمترین تاثری از فردیت با بنمایهای آرمانی؟ شعر فرشته ساری یا سید علی صالحی کجایش آرمانی است یا غیرفردی؟ (بیآنکه تاییدکننده صرف آنها باشم؟)
مشکل شعر امروز ما در بیمخاطب ماندن که آقای احمدی آن را شکست روشنفکری در برابر پیروزی نخبهانکاری و کثرتگرایی و محصول انقلابات مردمی قرن اخیر میانگارند، فقط این اتفاقات عینی و ظاهرالفهم نیست و عجیب است که ذهنیتی چنان دیالکتیک به تغییرات اقتصادی و بنیادهای زیباشناختی جامعه و حتی تغییر ذائقه مخاطبان از هنرهای کلامی به سمت هنرهای بیواسطهتر نظیر موسیقی و سینما (از سر تحدید فراغت و معیشت) بیتوجه است و مهمتر از همه به تغییر استراتژی انقلاب به اصلاح و ترمیم، از پس دهه هشتاد میلادی در عرصه سیاست جهانی اعتنایی ندارد.
شعر پس از دهه پنجاه از این اتفاقات مبرا نیست و آنچه آقای احمدی ملغمه مینامند، سایش سنت و نو بر یکدیگر است؛ یعنی همان چیزی که در کشور ما همیشه مطرح بوده است. این وضعیت نه پرت شدن از بام روشنفکری است و نه آویختن به دامان پوپولیسم، بلکه تغییر تعاریفی است که اصرار و پافشاری بر آن اتحاد شوروی را فرو پاشید. این وضعیت به قول علی باباچاهی وضعیتی دیگر است که جبر تغییر پدید آورده و شعر ما را دچار انقلابی ریختاری، ساختاری و معناشناختی کرده است. حال من از آقای احمدی میپرسم: به راستی هیچ اتفاقی در شعر دهه شصت یا هفتاد رخ نداده است؟ پس چگونه است که شما اذعان میکنید شاملو، اخوان و نصرت رحمانی و کدکنی و... در شعر پس از انقلاب از عرش به فرش کشیده شدند، در حالیکه شعر شما لااقل تا پایان دهه شصت شدیدا از این عرش تغذیه میکرد؟
به راستی شعر دهه هفتاد فاقد شاخصههای قابل ذکر است؟ نوع بهکارگیری طنز در شعر این دهه که نوعی طنز خودکاو و گروتسکوار است و خود شاعر را توسط خود به محکمه میبرد و دانای کل بودنش را به سخره میگیرد، در کدام دوره تاریخ شعر فارسی (که هم من و شما درسش را خواندهایم) سابقه دارد؟ حضور صداهای متفاوت چه؟ در کدام شعر پیش از این دهه، شاعر حضور بالادست خود را ترک میکند و به گفتهها و نتایج خود تعصب و اصراری ندارد؟ در کدام شعر یا جریان پیش از این دهه شاهد بودهاید که شاعر به زبان بهعنوان عنصری با بازتولید معنا نگاه کند و شعر به قدر خوانندگان معنا بگیرد؟
ایدهگرایی موجود در سرتاسر شعر دهه چهل و پنجاه که به نوعی در شعر دهه شصت نرم میشود و سپس در دهه هفتاد رویکرد قیاسی خود را با استقرا معاوضه میکند و میخواهد بهجای کلانگویی به خود زندگی توجه کند و با دقت به اجزای زندگی و تدوین این اجزا به یکی از هزاران معانی موجود در این خصوص راه ببرد، در کجای شعر دهه چهل، پنجاه قابل رویت است؟ اگر شما جریانهایی چون شعر حجم، موج نو، شعر پلاستیک و... را مثال بیاورید و رویکردهای امپرسیونیستی موجود در آنها را مطرح کنید، به نکتهای ظریف بیتوجه بودهاید و آن هم اینکه در جریانهای آوانگارد پیش از دهه شصت و هفتاد، مولفههایی آشکار و منضبط به حرکت ذهنی شاعر شکل میدهد و شاعر حتی در برخورد با زندگی روزمرهاش نمیتواند از ذهنیگرایی منبعث از سنت شعر فارسی خود را رها کند؛ چرا که این جزیینگری برای او یک استراتژی برای رسیدن به <شعر دیگر> است، اما در شعر دهه شصت و بهویژه هفتاد، این جزیینگری و بار عام شعر به تجربیات شخصی و روزمره شاعر، هم هدف است و هم استراتژی. این شاعر دیگر در پی ایدهنگاری و بیانیهنویسی نیست و اجازه میدهد که صداهای درونش ولو متناقض و پربرخورد به گوش مخاطبانش برسد و شیزوفرنی این هزاره از بلندگوی شعرش شنیده شود. بدیهی است که یکی از این صداها، صدای خود زبان شعر باشد که سرشار و سنگین است از سنت و فرهنگ پیش از خود. پس زبان شعر هم حق دارد که معنابازی کند و بهعنوان یک شخصیت حرف خود را بزند.
منظور من از این حرفها نه این است که شاعران گذشته ما کوچک بودهاند و نه اینکه هر تجربهای که در دهه هفتاد صورت گرفته تجربهای جهانی است. من موافقم با آقای احمدی که نیمی از شاعران این دهه بیسوادانی بودند که با غوغامنشی و روابط سالم و ناسالم در پی طرح خود و برهم زدن فضای عالمانه بودند برای رسیدن به ساحل نجاتی در شعر امروز، اما این تمام ماجرا نیست. ایشان خود بهتر از من میدانند که از دهه هفتاد گفتن و به شاعران شاخص آن بیتوجه ماندن، بیش از آنکه شائبهای در خصوص نقش این افراد در این برهه ایجاد کند (که نشریات و منابع قابل مراجعه هست و در اختیار همگان)، شائبه انتقامگیری در به بازی نگرفتن بعضی از شاعران هم سوی آقای احمدی را دامن میزند. به راستی چگونه میتوان در کنار نامهایی که ایشان خود برشمردهاند (گراناز موسوی، بهزاد زرینپور، مهرنوش قربانعلی، رسول یونان، حافظ موسوی، ابوالفضل پاشا، شمس آقاجانی، کلاهی اهری و ایرج ضیایی) از نامهایی چون نازنین نظام شهیدی، علی باباچاهی، نسرین جافری، تقی خاوری، شهرام شیدایی، کسرا عنقایی، پگاه احمدی، بهزاد خواجات، مهرداد فلاح، مسعود جوزی، رزا جمالی، یزدان سلحشور، علی عبدالرضایی و... به راحتی چشم پوشید؟ آثار این افراد بارها توسط منتقدان آگاه مورد نقد قرار گرفته و بعید است که آقای احمدی این نظرات را ندیده باشند. (که اگر ندیدهاند من نشانیهای کاملی دارم که تقدیم میکنم.)
بدیهی است که هر جریان نو، آزمون و خطاهایی را تجربه میکند و اصلا این ذات کار هنری است و در عین حال آنچه ما انحرافیترین جریانهای هنری به حساب میآوریم، چه بسا که حائز دستاوردهایی باشند که رد آنها را در جریانهای اصیل نو به نو بتوان بازشناخت. من مصرانه معتقدم جای میزگردهایی تخصصی در این مورد در فضای ادبی ما شدیدا خالی است و من به شخصه از چنین موقعیتهایی استقبال میکنم. دعوت از چهرههای متفاوت و نمایشگر جریانهای متنوع میتواند به شفافسازی فضای ادبی و مهمتر از همه به اقبال خوانندگان دل بریده از شعر امروز کمک کند. همه بیایند و حرف خود را بزنند و مخاطبان نتیجه بگیرند.
و در آخر تمام منتقدان محترم را به صبر و شکیبایی و دفع غیظ و رفع بغض فرا میخوانم که مثلی چینی میگوید: برای من که در خانهام خوابیدهام در ساعت دوازده ظهر، خورشیدی در آسمان نیست.
شکیبا باش آقای بازیگری
که مرگ دیری نخواهد پایید ...


1
ماشین نویس شعر را به پایان برد
و در آخر نوشت : ژاک پره ور
اما در ساعت پانزده
نیم ساعت پس از تعطیلی انتشارات فانوس
یک فنجان نشسته بر میز و
چراغی سهون روشن مانده بود .
برای عزیمت آماده می شد
و پوشه ای کهنه
نام پایانی یک شعر را
می پوشاند .
و ابرهای چشم زده گفتند
که این حوالی خیس
در کف مردمانی است
که ماهی ، ساز کرده اند
برای شما ، برای شبلی و مادر ترزا
و دریا بود و صدای کوبش در
با موج آمدن ، با موج رفتن
و کربلایی طاهر
در دعا و در او کسی دیگر
و در او هم ...
سجاده ای که سجاده گسترانده
و آفریدگار خودش می دانست
من چرا بگویم ؟
یک چراغ ابدی
چند ساعتی می تابد و
به این جا می آید که متن شود
گوش کند به مخاطب این شعر .
ماهی آماده ی شدن است .

1
ببخشید که لیوان یک بار مصرف
همان اسکندر است
که پایش به خود گیر کرده
و وقتی که این مسئله حل شد
اندام جدیدش را
معرفی خواهد کرد .
2
آسمان بر ما
ما بر زمین
و زمین بر ...
که موقع خوردن چیپس
فقط به چیپس فکر کنیم ...
3
آینه از پشت خود سرک می کشد
تا ببیند که آیا ما
قرص های امروزمان را خورده ایم .
سوار در آینه دور شد
و ما خود را جای امنی گذاشتیم
برای بعد ..
4
عجیب است که او شکل خود است
و با این که آریایی است
چهره ی مفرغی اش را پنهان نمی کند .
آیا باید بترسم
از این موج های پیاپی
که از کوزه های شکسته نازل می شود ؟
آیا عجیب نیست
که سلطان صاحبقران مانده است
و خرش نه ؟
چون کشتیِ بی لنگر
گفتگوی محسن بوالحسنی
با بهزاد خواجات
دهه ی هفتاد یک بزنگاه در شعر امروز ایران بود . بزنگاهی که با اتفاقات مهمی در عرصه ی سیاست و اجتماع همراه بود . بعد از دهه ی شصت که به گمان من دو شاخص مهم را در خود ورز می داد و به منظر می کشانید دهه ی هفتاد دهه ای به ناچار بود که باید اتفاق می افتاد . دو شاخصی که من در شعر دهه ی شصت بر آن ها انگشت می گذارم یکی توجه به لحن گفتار به عنوان امکانی مهم اما فراموش شده در آرای نیما بود که در کار سید علی صالحی بیشتر خود را به رخ می کشید و دیگری شعر امپرسیونیستی شمس لنگرودی که با توجه به مناظر منفرد زندگی و با حرکت از قیاس شاعرانه به استقرا بر آن بود که روایت های کلان را لااقل در ابعاد تصویری و زیباشناختی خود در شعر دگرگون کند . یعنی به جای این که با تکیه بر یک ایده ی کلان به تعریف زندگی بپردازد بگذارد که معنای زندگی با بخاری که از سطرهای شعر بر می خیزد بر ذهن خواننده بنشیند و او خود به معنایی منفرد دست یابد .اما در دهه ی هفتاد این گسست از شعرهای تناور و معنا مدار دهه ی چهل و پنجاه بیشتر و عمیق تر شد . مسئله این است که شاعران دهه ی هفتاد بی خبر از هم و در فقدان مجلات و رسانه های حرفه ای هر کدام کار خود را می کردند و هنگامی که آثار آنان اندک اندک عرضه شد منتقدان هوشمند با اشتراکاتی رو به رو شدند که یک قرار محفلی برای مطرح کردن یک جریان نبود بلکه پاسخی طبیعی بود به اقتضائاتی جدید در عرصه ی حیات فکری موجود . تکثر گرایی و تفرد گزینی شاه بیت تمام تلاش های شاعرانه در دهه ی هفتاد بود که خود را در تمام عناصر شعر به رخ می کشید . از زبان گرفته تا عناصر زیباشناختی و مهم تر از همه نوع نگاه به مسائل پیرامون . این شاعر دیگر برای خود منزلتی ویژه قائل نبود و از همین رو از حیث رسالت اجتماعی از خود خلع ید می کرد . اما اشتباه نکنید . این رویکرد هرگز منجر به شعری نشد که در هیچ زندگی داشته باشد . لااقل در آثار برجسته ی این برهه چنین نشد . شعر اصیل دهه ی هفتاد پر است از اتفاقات روز و روزگار اما شاعر دیگر در این میان نه راهبر که گواهی صادق است که از چشمی شخصی به نظاره نشسته است .البته در دهه ی هفتاد کسانی که به بی راهه رفتند آنانی بودند که مصرانه می خواستند مدل های غربی شعر را بدون تطبیق با فرهنگ مادری ( زبان فارسی ) به کار برند و همان اندک خواننده ی شعر را هم بتارانند که تاراندند . بخش سالم شعر دهه ی هفتاد علاوه بر این که به تجربه گرایی این گروه ( اغلب منتسب به کارگاه براهنی ) احترام می گذاشت نسبت به تورم زبان و زبان بازی مکانیکال و تزریق تئوری های بی روح به فضای شعر اینان انتقاد های سختی داشت . اما درباره ی شاعران این دهه من در جاهایی شاعران مهم دهه ی هفتاد را معرفی کرده ام . نظر من نظری بی عیب و قطعی نیست و جند تن می توانند بدان افزوده یا از آن کم شوند . ملاک من همیشه نشریات و کتاب ها و نظرات صاحبان اندیشه در همان مقطع بوده است و نه ادعاهای واهی چند تن . اما متاسفانه در میان شاعران دهه ی هفتاد ویروسی بروز کرد که عده ای را بر آن داشت که راه بیفتند و برای ثبت این جریان به نام خود استشهادیه جمع کنند و بخواهند که شاملوی عصر جدید باشند . از سوی دیگر نوعی اخلاق ستیزی که در کارکرد تاریخی خود می توانست یک چراغ راهنمایی برای بروز خصلت هایی جدید در حیات ایرانی تلقی شود در وحشی ترین شکل خود تبدیل به نهیلیسمی بی مهار شد که از بعضی شاعران موجوداتی ساخت که برای مطرح کردن خود به هر بی حرمتی و فضاحتی تن در می دادند . برای خود نقد می نوشتند ، دیگران را با زشت ترین روش ها می کوبیدند و انگشت می گذاشتند بر زندگی شخصی دیگران و جالب این بود که این کار نه از گوبلز که از شاعران پست مدرن سر می زد ! من در این گیر و دار آموختم که کار خودم را بکنم و کژ مژ نشوم . به جای گرد و خاک و عربده کشی بیاموزم و به جای خود فروشی خریدار دانشی باشم که به آینده مسلطم می کند .
*- بیشتر شاعران دهه هفتاد بعد از فروکش کردن تب این جریان و تقریبا در ابتدای دهه هشتاد عقب نشینی فاحشی داشتند .اگر شما دلایلی چون وضع نشر و غیره را پیش بکشید من ممکن است قبول کنم اما خودتان نگاه کنید و اسم بیاورید که از کدام شاعر این دوره نامی در حد بالاتری می شنوید و یا شعری؟ من دهه هشتاد را به نوعی دوره رکود شعر می بینم اما عقب نشینی شما دهه هفتادی ها( که شما هم منتسب بدان هستید)قابل کتمان نیست علی الخصوص شما و فلاح و عبدالرضایی که زمانی کاملا در کنار هم بودید . کار امروز این دوستان و دیگر دوستان هم قطارتان را ( یا دشمنان حالا دیگر!! ) چگونه بررسی می کنید؟
دهه ی هفتاد صومعه ی ابدی که نمی توانست باشد . هر جریانی وقتی موجبیت های شکل گیری را از دست بدهد یا می میرد یا تغییر شکل می دهد . الان من دهه ی هفتادی نمی بینم اما این بدان معنا نیست که این جریان نبوده یا کاری نکرده است . دهه ی هفتاد دست آوردهای زیادی برای شعر امروز به ارمغان آورد اما اگر شاعری باشد هنوز که بخواهد کلاهی از این نمد بدوزد در حال حاضر یعنی در دهه ی هشتاد فی الواقع سرش بی کلاه خواهد ماند . من که در کار خودم این تغییر را پذیرفته ام و گمان می کنم این نشانه ی هوشمندی باشد. این مسئله عقب نشینی نیست دوست من بلکه پیش روی است .در حال حاضر اوضاع نشر نا به سامان است و فضای مراودات ادبی در رکود پس نمی توان درک درستی از آثاری که تولید می شود داشت . شاید بعدها که این آثار عرضه شد ما شگفت زده شویم از آن چه بوده و ما ندیدیم . پس زیاد تند نروید . فلاح و عبدالرضایی از شاعران مطرح دهه ی هفتاد هستند . فلاح به خوبی از نقش زبان در شعر آگاه است و به نوعی تشخص زبانی و لحن خودویژه دست پیدا کرده اما چیزی که در شعر او آزار دهنده است مکانیکی بودن حرکت های زبانی است و فقر تخیلی که قدرت زبانی او نمی تواند آن را بپوشاند . شعر عبدالرضایی هم مبتنی بر چند بازی زبانی است که مدام در خود به تکرار می رسند اما او خلاقیت خوبی دارد و چند شعر او برای من همیشه قابل توجه هستند .منتها او شاعری است که بیرون از شعرش عرق می ریزد و بعد آن همه شر و شور را برمی دارد می آورد به شعر خود الصاق می کند . سال ها سال قبل من گفتم که شعر او به دلیل خلا اندیشه به بن بست خواهد رسید چرا که شعر از بیرون از خود مواد می گیرد و آنها را حیات شاعرانه می بخشد و کسی که باد بکارد شعر و شعور شاعرانه درو نخواهد کرد . متاسفانه فدائیان عبدالرضایی هم آدم های بی سوادی هستند که با چند جمله ی ترجمه ای دهان پر کن احساس فیلسوف بودن به آن ها دست داده و او را در سایزی که هست هی باد می کنند و بیم آن می رود که فی الواقع او سرانجام بترکد از این همه برخورداری !
*- امروز ادبیات نوشتاری ما به دلایل مشهود و غیر مشهود بسیار به سمت فضای مجازی گرایش پیدا کرده است ، شما دلایل پر رنگ شدن این رویکرد را چه در وجه مثبت یا منفی اش چگونه ارزیابی می کنید؟
بله . این تشخیص به طور کلی درست است . امروزه به دلایل متعدد که بیشتر آن مادی است شعر امروز عرضه نمی شود . ناشران هم میلی به سرمایه گذاری در این حیطه ندارند چون بازخورد مادی یا حتا معنوی این آثار در جامعه مبهم و غیر قابل پیش بینی است . تب شعر هم فروکش کرده و کمبود نشریات و محافل تخصصی شعر موجب شده که تقاضا کاهش پیدا کند . البته به گواهی تاریخ ادبیات ما همیشه بعد از یک جهش ادبی فترتی پیش می آید که ظاهرا طبیعی است .شعر در اینترنت به تنفس گاهی جدید دست یافته که در شرایط فعلی غنیمت است . حسن کار همین سهل الوصول بودن دست رسی است و امکان ارتباط شاعران با یک دیگر بدون نیاز به صرف هزینه های گزاف و صرفه جویی در وقت . اما اگر بتوان عیبی متصور بود باز هم شاید به همین جنبه ی کار بازگردد یعنی سرعت در ارتباط . به هر حال شعر چه در تولید و چه در عرضه هنری پرشتاب نیست و ذات آن با تانی و درنگ آمیخته است . چه بسیار شاعران که شتاب در عرضه و ذوق دیده شدن و نیز سهولت موجود آن ها را از تعمیق سلایق و مهم تر از همه دانش مورد نیاز بازداشته و به وبلاگ باز هایی بدل کرده که شعر کار دوم آن هاست .
*- آیا فکر نمی کنید که این امکان یعنی اینترنت موجب شکل گیری روابط جدیدی در عرصه ی شعر شده که مسبوق به سابقه نیست ؟ منظورم ترفندهایی است که حتما با آن آشنایید . مثلا نوع کامنت گذاری هاو هویت های مجازی واحوال شخصی نویسی و سهل گیر شدن نقد ها و ....
همین طور است . وقتی که آثار به سهولت و سرعت عرضه شوند ، هر چه به این آثار ربط داشته باشد به همین سرنوشت مبتلا می شود به ویژه نقد که باید از این اتفاق برحذر باشد . البته در کامنت گذاری شاید چاره ای جز این نباشد . مثلا برای خود من کامنت های زیادی گذاشته می شود تعدادی فحش است ، تعدادی تعریف و تعدادی معلوم نیست چیست (!) و بیشتر دعوت است به وبلاگ های دیگر . من غالبا همه را تایید می کنم مگر کسی خودش نخواسته باشد که کامنتش تایید شود . به هر وبلاگیهم که سر می زنم سعی می کنم نظری بدهم اما گاهی واقعا حرف جدیدی برای آن شاعر ندارم پس تنها اعلام می کنم که خواننده ی شعرش بوده ام که البته بعضی اوقات عده ای ناراحت می شوند .نکته ی دیگری که باید بدان اشاره کرد سرقت از وبلاگ ها و استفاده ی بی مجوز از شعر شاعران است که برای خود من اتفاق افتاده . فلان مسئول یک مجله شعر مرا بر می دارد و به چاپ می سپارد بی آن که یک هماهنگی خشک و خالی با من داشته باشد . در بسیاری از موارد خبث نیتی هم در کار نیست اما به هر حال این یک کار ضد اخلاقی و غیر حرفه ای است .
*- تحلیل شما از ادبیات ایران و البته شعر امروز در این چند سال اخیر چیست ؟ یعنی اینک که ما در سراشیب دهه ی هشتاد ایستاده ایم بهزاد خواجات چه می بیند و چه می گوید ؟
من به جرات می گویم که شعر امروز در این یک دو دهه به قدر تمام تاریخ شعر امروز شاعر آورده و ماجرا به خود دیده است . دهه ی هفتاد نه یک پروژه که پاسخی بود به یک برهه از تاریخ و هم سانی عناصر این شعر با اتفاقات موجود در جامعه آن را از شائبه ی جریان بازی و جریان سازی دور می کند . منتها همان قدر که برد بزرگان این جریان روزگاری در اصرار بر مواضع آن زمانی شان بود ، اینک در تطبیق با شرایط نو است که بردهای تازه به تازه حادث می شود و نه لج بازی با اصل تغییر و پوست ریزی به ناچار .من در این دهه هم از شاعران جوان تر شعرهایی می بینم که اعتنا برانگیز است اما باید که به ژرفایی بیشتر مسلط شوند که میراث بشریت ، نه انهدام تفکر که نوزایی آن در زیر این آفتاب قدیمی است .
*- در پایان اگر ممکن است از شعر یا شعرهایی یاد کنید که شما را در این اواخر درگیر کرده است . اصلا بهزاد خواجات به چه شعری نمره ی قبولی می دهد ؟
من در دادن نمره به دانش جویانم بسیار دست و دل بازم اما در شعر هرگز چنین نبوده ام . به گمانم شعر خوب شعری است که خواننده را تسخیر کند حتا اگر او نتواند دلیلش را بگوید . شعری که شما را به فضاهای جدید معنایی ، هستی شناختی و زیباشناسیک راه ببرد و گوشه ای از سرنوشت انسان را در این کهکشان بی مهار نشان بدهد. این شعر سنت را مثل سلولی زنده در خود دارد اما سر سپرده به آینده است و تجربه ی شعورمند را مهم ترین کار خود قلمداد می کند .راستش را بخواهید ما شاعران و مجموعه های خوبی را در این اواخر شاهد بوده ایم اما کاری که به طور کامل مجاب کننده باشد لااقل من ندیده ام و امید دارم که ببینم .
*- مجموعه "چون کشتی بی لنگر" شامل گفتگوهایی چالش برانگیز با شاعران ، داستان نویسان، سینماگران و موسیقی دانان امروز ایران است که مراحل نهایی آماده سازی را سپری می کند... این گفتگو بخش هایی کوتاه از گفتگو با بهزاد خواجات است.
گذشتی / از کناره های جزیره ی من
و رنگ پوستم دوباره عوض شد .
دوباره شرجی و شب / دوباره زیر دو پلکم
دوباره کشتی یونانی
بی حکمت و بی تصمیم ، الکی
بر آب هایی که لازم شان دارم
برای نوشتن این متن .
من از یک بطری درآمده ام آقایان !
روز سوم بود / و نهنگی آشنا با بیژن الهی
تا این جا بدرقه ام کرد خانم ها !
نه حوصله دارم افسانه شوم
در وسط خلیج یعنی فارس
نه که زار ممد نباشم ، شیرممد باشم
عزیمت به " تنگسیر "